سیاوش راکجا می سوزد اتش
پاینده باد ایران من
الهی سبز باشد روزگار تو
ای دل که برای دهلران زار میزنی این تو و این دهلران و دیدن یار
ادبيات شفاهي لرستان، پر است از تك بيتي هاي ميرنوروز دهلراني ، او اهل شهرستان دهلران است و بر اساس روايات معتبر از شاعران دوره صفويه بوده است ، او را نوه شاهورديخان آخرين اتابك لرستان پشتكوه و
مست از خانه برون تاخته ای ، یعنی چه؟
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
این چنین با همه در ساخته ای ، یعنی چه؟
شاه خوبانی و معذور گدایان شده ای
قدر این مرتبه نشناخته ای ، یعنی چه؟
سخنت رمز دهان گفت کمر سر ز میان
وز میان تیغ به ما آخته ای ، یعنی چه؟
اگه بارون بزنه رو پیرهنت
پر پروانه میشه باغ تنت
طعم لب سوز عسل میده هنوز
بوسه از کندوی داغ دهنت
به همه فرشته ها طعنه میزد
اگه عریونی بپوشه بدنت
یه طرف تاریکی موی بلند
یه طرف الماس چشم روشنت
چی میشه یه لحظه خوابم ببره ؟
شکل گهواره بگیره دامنت
مث چشمه های دشتای شمال
را برم نفس نفس تو چمنت
خواب دیدم یک پری می گفت شاعر می شوی
یا برای زندگی با شعر حاضر می شوی
فصل ها ثابت نمی مانند تقصیر تو نیست
این که تو مانند مرغان مهاجر می شوی
پیرهن شلوار کُت حوله خمیر دندان و واکس
ساک را می بندی و دائم مسافر می شوی
مذهبی هستی ولی از نوع روشنفکر آن
تو مسلمانی ولی یک روز کافر می شوی
تو طبیعی نیستی حساس و عاشق پیشه ای
با دروغ ساده ای آزرده خاطر می شوی
زندگی پیش تو یک بازی قایم موشک است
چندوقتی نیستی یک دفعه ظاهر می شوی
ای غرور لعنتی یک روز می میری بدان
ذره ذره آخرش جزء عناصر می شوی
آخرین حرف پری همراه یک لبخند بود
گفت چون دیوانه هستی زود شاعر می شوی!
من می گویم که اب انگور خوشست
این نقد بگیرو دست از ان نسیه بدار
کاواز دهل شنیدن از دور خوشست
ديدم او را آه بعد از بيست سال
گفتم : اين خود اوست، يا نه، ديگري ست
چيزكي از او در بود و نبود
گفتم : اين زن اوست ؟ يعني آن پري ست ؟
هر دو تن دزديده و حيران نگاه
سوي هم كرديم و حيرانتر شديم
هر دو شايد با گذشت روزگار
در كف باد خزان پرپر شديم
از فروشنده كتابي را خريد
بعد از آن اهنگ رفتن ساز كرد
خواست تا بيرون رود بي اعتنا
دست من بود در را برايش باز كرد
عمر من بود او كه از پيشم گذشت
رفت و در انبوه مردم گم شد او
باز هم مضمون شعري تازه گشت
باز هم افسانه مردم شد او
شاهد مرگ غم انگیز بهارم چه کنم
ابر دلتنگم اگر زار نبارم چه کنم
نیست از هیچ طرف راه برون شد ز شبم
زلف افشان تو گردیده حصارم چه کنم
از ازل ایل و تبارم همه عاشق بودند
سخت دلبسته این ایل و تبارم چه کنم
من کز این فاصله غارت شده چشم تو ام
چون به دیدار تو افتد سر و کارم چه کنم
یک به یک با مژه هایت دل من مشغول است
میله های قفسم را نشمارم چه کنم
این شنیدستم که عیسی مرده ا ی را زنده کرد مرده ای را زنده کرد و نام خود پاینده کرد
نیم گیتی شد مسخر از از طریق دین او شد جهان آئینه دار چهره آئین او
هر دو فرسخ یک کلیسائی به پا بر نام او گشت تاریخ همه تاریخ ها ایام او
وقف شد یکشنبه ها از بهر نام نیک او روز و شب ناقوسها ،گوینده تبریک او
گر حکیمی مرده ای را زنده سازد اینچنین بهر او تکریم و تعظیم است در روی زمین
بهر فردوسی چه باید کرد؟ کو از کار خویش یعنی از نیروی طبع و معجز گفتار خویش
مرده فرزندان چندین قرن ایران زنده کرد از لب آموی تا دریای عمان زنده کرد
ای نگاهت نخی از مخمل و از ابريشم
وقتيست كه هر شب به تو می انديشم
به تو آری،به تو يعنی،به همان منظر دور
به همان سبز صميمی،به همان باغ بلور
به همان سايه،همان وَهم،وهمان تصويری
كه سراغش ز غزلهای خودم ميگيری
به همان زل زدن از فاصله دور به هم
يعنی آن شيوه فهماندن منظور به هم
به تبسٌم،به تكلٌم،به دلارايی تو...
به خموشی،به تماشا،به شكيبايی تو....
به نفسهای تو در سايه سنگين سكوت
به سخن های تو با لهجه شيرين سكوت
شبحی چند شب است آفت جانم شده است
اول نام كسی ورد زبانم شده است
در من انگار كسی در پی انكار من است
يكنفر مثل خودم عاشق ديدار من است
يكنفرساده چنان ساده،كه ازسادگی اش
ميشود يك شبه پی برد به دلدادگی اش
آه،ای خواب گرانسنگ سبكبار شده
بر سر روح من افتاده و آوار شده
در من انگار كسی در پی انكار من است
يكنفر مثل خودم تشنه ديدار من است
يكنفر سبز،چنان سبز كه از سرسبزيش
می توان پل زد از احساس خدا تا دل خويش
رعشه ای چند شب است آفت جانم شده است
اول نام كسی ورد زبانم شده است
ای بی رنگتر از آينه يك لحظه بايست!
راستی اين شبح هر شبه تصوير تو نيست؟
اگر اين حادثه هر شبه تصوير تونيست!
پس چرا رنگ تو و آينه اينقدر يكيست؟!
حتم دارم كه تويی آن شبح آينه پوش
عاشقی جرم قشنگيست به انكار مكوش
آری آن سايه كه شب آفت جانم شده است
آن الفبا كه همه ورد زبانم شده است
اينك از پشت دل آينه پيدا شده است
و تماشاگه اين خيل تماشا شده است
آن الفبای دبستانی دلخواه تويی
عشق من آن شبح شاد شبانگاه تويی
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
همان یک لحظه ی اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان
جهان را با همه زیبایی و زشتی
به روی یکدگر , ویرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که در همسایه ی صدها گرسنه , چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم
بر لب پیمانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم یکی عریان و لرزان , دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را
واژگون مستانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
نه طاعت می پذیرفتم
نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه ی صد دانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو
آواره و دیوانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را , پروانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
به عرش کبریایی با همه صبر خدایی
تا که می دیدم عزیز نابجایی , ناز بر یک ناروا گردیده خواری می فروشد
گردش این چرخ را
وارونه بی صبرانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
اگر من جای او بودم
که می دیدم مشوش عارف و عامی , زبرق فتنه ی این علم عالم سوز مردم کش
به جز اندیشه عشق و وفا , معدوم هر فکری
در این دنیای پر افسانه می کردم .
عجب صبری خدا دارد !
چرا من جای او باشم
همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و تاب
تماشای تمام زشتکاری های این مخلوق را دارد !
وگرنه من به جای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی
با جاهل و فرزانه می کردم
عجب صبری خدا دارد !
عجب صبری خدا دارد !
اخرین عابر این کوچه منم
سایه ام له شده زیر پایم
دیده ام مات به تاریکی راه
پنجه بر پنجره ات می سایم
چشمهای حلبی باز امشب
نگه خویش به من دوخته اند
شمعها گرچه دمی خندیدند
عاقبت گریه کنان سوخته اند
اه این جام مسین از چه سبب
روی سکوی بدینسان گیر است
هوای میکده اش بود مگر
که به چنگال تو در زنجیر است
قفل بر چفت تو سقاخانه
مادرم بسته چرا؟ راست بگو!
تا که شب زود روم در خانه
نکنم مست چرا؟ راست بگو!
گردن شیر تو سقاخانه
مادری بسته نظر قربانی
چشم زخمی نخورد کودک او
بعداز اه خودت میدانی
اخرین عابر این کوچه منم
سایه ام له شده زیر پایم
قصه بس گرچه سخن بسیار است
تا شب بعدبه سراغت می آیم
Nziri naishabori: the story of her beautiful lips
Brings back the dead men to the
Circle who has accused *jesus christ*
of performing such a miracle?
هرکه ایینه به دست تو دهد دشمن توست
سعدی شیرازی: ای بلبل اگر نالی٬ من با تو هم آوازم
تو عشق گلی داری٬من عشق گل اندامی
وصال شیرازی: بنالد بلبل از یک باغبان با صد هزاران گل
ننالم چون؟که یک گل دارم وصد باغبان دارد
حزین لاهیجی: نالیدن بلبل ز نو آموزی عشقست
هرگز نشنیدم ز پروانه صدایی
تهمینه مظفری: به قامت بابا٬این بچه های بازیگوش
طناب بازی بستند٬بزرگ شدندو او خم شد
نظیری نیشابوری: حکایت لب او مرده زنده می سازد
مسیح دا که به اعجاز متهم کرده؟
نظر یادتون نره دوستون دارم
حادثه فقط
کشف یک نقاشی است
تقدیم به تمام دوستداران شعر و هنرو تقدیم
به بچه های گل دانشگاه علوم پزشکی اراک
نظر یادتون نره
عصر جمعه حول و حوش شیش و هفت / برق سالن اتصالی کرد و رفت
عدهای هم جمع بودند از قضا / صف کشیده تا کنار پلهها
یک به یک میآمدند و با ادب / لمس میکردند و میرفتند عقب
لمس میکردند مردان و زنان / هر کسی چیزی گمان میبرد از آن
این یکی استادکار ذوالفنون / گفت چیزی نیست این غیر از ستون
آن یکی مرد سیاسی با دو دست / لمس کرد و گفت حتما قدرت است
کودکی هم روی آن دستی کشید / گفت اسنک بود با طعم شوید!
کهنه رندی هم رسید و دست زد / گفت ایران هزار و چارصد
عاشقی هم گفت این دعوا خطاست / بی خیال بشکه معشوقم کجاست
عاقلی هم میگذشت از آن کنار / گفت مارک و لیره و پوند و دلار
دختری هم ناگهان جیغی کشید / گفت مردی بود با اسب سپید
عدهای ناگاه از راه آمدند / شمعی آوردند تا روشن کنند
شمع را با فندکی افروختند / بشکه در دم منفجر شد سوختند
بشنو اما حاصل این گفتگو / ما درون بشکه نفتیم ای عمو
میرسد هر کشوری از هرکجا / پای خود را میکند در کفش ما
حرف آخر یک کلام است و همین / کاشکی بی نفت بود این سرزمین
لحظه ای که انسان ستم را به آسانی تحمل کند، شرم آورترین دوره حیاتش آغاز می شود
******************************************
خوشبختی یگانه چیزی است که می توانیم بی اینکه خود داشته باشیم، دیگران را از آن بر خوردار کنیم " کارمن سیلوا
********************************************
وسعت دنیای هر کس به اندازه وسعت اندیشه اوست
********************************************
افلاطون:هر کس در طلب خیر و سعادت دیگران باشد بالاخره سعادت خودش را هم به دست خواهد آورد
*******************************************
کسی که اندرز ارزان را رد می کند پشیمانی رابه قیمت گرانی می خرد
******************************************
اشخاص را مانند چای کیسه ای در نظر بگیرید تا در آب داغ نیفتند، متوجه جوهر وجودی خود نمی شوند.
تولد تلخ
بايدي نيست در اين راه دراز
شب چراغي كه خاموش مانده از ترس خاموشي
بدرخشد.
و من راهي خاموشي ام بي نور
تا كه دريابم در اين صحراي بي هر روز پر شب
ديروزم
بيا بم انچه گم كردم ديشب
همان ديشب كه سرد و سوزناك بود و برف مي باريد
و فردا را در ان هرگز نديدم من
ديشبي كه بوسه بر لبان سردم گرم بود
همان ديشب كه گرمي بخش من نگاه ناز مادر بود
آري اي همدرد من
گر مي شنوي صدايم را
به اجبار اين سفر تلخم اغاز شد
و در خانه اي به رويم باز شد
و من هست شدم گر چه بودم
همان هستي كه آغاز نيستي بود
همان هستي كه هرگز نيست بود شايد...
با حکمِ تو یک بازی نو می سازم
با شاه و تکِ خاج و دلِ سربازم!
ای بی بی بیرحم تمام دوران!
با لشکری از دل به تو من می بازم
کاش میشد قصه ای در وصف تو اغاز کرد
یا به نیرنگ لبم لب هایت از هم باز کرد
*****************************
دیگه گذشته از ماها عاشقی کار جووناست
واسه ما دربدرا که نون شب تو رویاهاست
*******************************
شوق دیدارت دگر از سر گذشت
عشق دیرینت دگر از پا نشست
رفتی و دیر امدی ای نازنین
جای تو عشقی دگر در دل نشست
FreeCod Fall Hafez
و