شعری از خودم
ابر به باریدن گوید
ماه به تابیدن
نسیم با وزیدن
من به چه سان گویم که پر از شوقم و هیچ جز
اغوش تنی خسته و سرد ندارم
لطفتان کم مباد دوستان
ابر به باریدن گوید
ماه به تابیدن
نسیم با وزیدن
من به چه سان گویم که پر از شوقم و هیچ جز
اغوش تنی خسته و سرد ندارم
لطفتان کم مباد دوستان
و به اغاز کلام
وبه پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است
سرها در گریبان است
قسم به مرگ گل یاس زیر هجوم چکمه ها
قسم به زندگی که مرد زیر چماق گزمه ها
قسم به اون شقیقه ای که همدم گلوله شد
قسم به نونی که نشد به نرخ روز و دست کم
به اون شیار خونی که از تن ازادی چکید
تفکری که لخته شد پرنده ای که ور پرید
به اون طلوع واپسین که جوخه تن به ماشه داد
به اون که ایستاده مرد تنش به گوشه ای فتاد
قسم به اون طناب دار که حلقه زد به گردنت
به لحظه ای که ریختن با کت بسته بردنت
چو میتوان که همچو تو عمودو ایستاده مرد
حرام باد هر که را که تن به بستری سپرد