شعري از شاملو :
" وارطان ! بهار خنده زد و ارغوان شكفت.
در خانه ، زير پنجره گل داد ياس پير.
دست از گمان بدار!
با مرگ نحس پنجه ميفكن !
بودن به از نبود شدن ، خاصه در بهار..."
وارطان سخن نگفت،
سرافراز
دندان خشم بر جگر خسته بست و رفت.
"وارطان سخن بگو !
مرغ سكوت ، جوجه مرگي فجيع را
در آشيا به بيضه نشسته ست!"
وارطان سخن نگفت،
چو خورشيد
از تيرگي بر آمد و در خون نشست و رفت
وارطان سخن نگفت
وارطان ستاره بود:
يك دم در اين ظلام درخشيد و جست و رفت.
وارطان سخن نگفت
وارطان بنفشه بود:
گل داد و
مژده داد: "زمستان شكست!"
و
رفت...
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر ۱۳۸۷ ساعت 12:37 توسط جواد جابری
|