شعری بسیار زیبا از نصرت رحمانی
اخرین عابر این کوچه منم
سایه ام له شده زیر پایم
دیده ام مات به تاریکی راه
پنجه بر پنجره ات می سایم
چشمهای حلبی باز امشب
نگه خویش به من دوخته اند
شمعها گرچه دمی خندیدند
عاقبت گریه کنان سوخته اند
اه این جام مسین از چه سبب
روی سکوی بدینسان گیر است
هوای میکده اش بود مگر
که به چنگال تو در زنجیر است
قفل بر چفت تو سقاخانه
مادرم بسته چرا؟ راست بگو!
تا که شب زود روم در خانه
نکنم مست چرا؟ راست بگو!
گردن شیر تو سقاخانه
مادری بسته نظر قربانی
چشم زخمی نخورد کودک او
بعداز اه خودت میدانی
اخرین عابر این کوچه منم
سایه ام له شده زیر پایم
قصه بس گرچه سخن بسیار است
تا شب بعدبه سراغت می آیم
+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم فروردین ۱۳۸۸ ساعت 14:31 توسط جواد جابری
|